برچسب:
نویسنده: پرهام موسویپور
مرا با خویش خواهد برد توفانی که در راه است شب یلدایی سر در گریبانی که در راه است و شاید یخ ببندد خون گرمم سالهای سال میان مویرگها از زمستانی که در راه است بهار است و هوا ابری و با خود می برد روز بعد تمام کوه را سیل خروشانی که در راه است من اما،در به در دنبال چشم خویش خواهم گشت برای گریه در شام غریبانی که در راه است مرا که مالک جا پای خود هم نیستم دیگر مترسانید از هر برف و بارانی که در راه است
برچسب:
نویسنده: پرهام موسویپور
برچسب:
نویسنده: پرهام موسویپور
به هر حال سه راه پيداست: پليدي، پاكي و پوچي اين سه راهي است كه پيش پاي هر انساني گشوده است، و تو يك كلمه نا مفهومي، و وجودي بي ماهيتي و هيچي كه بر سر اين سه راه ايستاده اي. تا ايستاده اي، هيچي چون ايستاده اي، هيچي يكي را انتخاب مي كني ،به راه مي افتي و با انتخاب راه رفتنت، خودت را انتخاب مي كني، معني مي شوي، ماهيت وجودي ات معين مي شود، چگونه بودنت شكل مي گيرد، و اين چنين است كه آدمي كه با تولد،وجود يافته است، با انتخاب ماهيت مي يابد.
برچسب:
نویسنده: پرهام موسویپور